تبليغاتX
๑۩۞۩๑عــشــق زمـــانـــه๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑...ترانه های عاشقانه مرا به خاطر بسپار برای روزگاری که نیستم.. ...๑۩۞۩๑

 :::: سال نو مبارک ::::

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ๑۩۞۩๑حسین๑۩۞۩๑ در شنبه یکم فروردین 1388 ساعت 0:1 AM |
 :::: انتظار ::::

 

 

 

هر چه تردید شد عشق به پایان نرسید
 ماه در مهر تو محصور شد آبان نرسید 
 
می شکستند دلم را که مرا ابری تر ...
ابرها هم متراکم شد و طوفان نرسید
 
باد هی بال کبوتر به حیاتم آورد
نامه های تو ولی از تو چه پنهان نرسید
 
مشهد عشق تو را صحن دلم می طلبد
چشم من اما به خراسان نرسید
 
چمدان سفر از حسرت دیدار تو پر
مثل هر روز قطار آمد و مهمان نرسید
 
همسفر ٬ باز بگو راه کمی طولانیست
عاقبت مرد تو در نم نم باران نرسید
 
 
 
|+| نوشته شده توسط ๑۩۞۩๑حسین๑۩۞۩๑ در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 ساعت 10:42 PM |
 :::: بنویس ::::
 

 

بنویس

 خسته شدم ،

اونقده خسته که نگو ،

همه دلتنگی من که گفنتی نیست، بنویس

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ๑۩۞۩๑حسین๑۩۞۩๑ در سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت 10:18 PM |
 :::: منم عاشق شدم ::::

 

 

 

منم عاشق شدم

عاشق خدا

آخه تنها کسیه که دوستم داره و بهم کمک میکنه 

خدا خیلی دوستت دارم

 

 

|+| نوشته شده توسط ๑۩۞۩๑حسین๑۩۞۩๑ در جمعه نهم اسفند 1387 ساعت 11:41 AM |
 :::: خیلی جالبه ::::

 

 

دلم را سپردم به بنگاه دنيا

و هی آگهی دادم اينجا و آنجا

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

و هی اين و آن سرسری آمد و رفت

ولی هيچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

يکی گفت: چرا اين اتاق پر از دود و آه است

يکی گفت: چه ديوارهايش سياه است

يکی گفت: چرا نور اينجا کم است

و آن ديگری گفت:

انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند

و رفتند

و بعدش دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم

خدايا تو قلب مرا ميخری؟

و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم

ببخشيد،

ديگر برای شما جا نداريم

از اين پس به جز او کسی را نداريم

 

 

|+| نوشته شده توسط ๑۩۞۩๑حسین๑۩۞۩๑ در جمعه دوم اسفند 1387 ساعت 0:2 AM |
 :::: بی قرار ::::

 

 

بی قرار که می شوی
تمام قرارهایت به یادت خواهد آمد
محو می شوی در تصویری که روزگاری روئیایت بود
بی قرار که می شوی
نقش می زنی با چشمانت برای چشمهایش
لبخند تلخی به خودت تحویل می دهی
و طعمی شبیه خرمالوی کال را مز مزه می کنی
بی قرار که می شوی
سیگارهای پاکت سیگارت زود به زود خالی می شود
و ریه هایت پر می شود از توهم
بی قرار که می شوی ....

 

|+| نوشته شده توسط ๑۩۞۩๑حسین๑۩۞۩๑ در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 6:57 PM |
 :::: دوست دارم ::::

 

 

 

شب که مي رسد به خودم وعده مي دهم
که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت
صبح که فرا مي رسد و نمي توانم بگويم
رسيدن شب را بهانه ميکنم
و باز شب مي رسد و صبحي ديگر
و من هيچ وقت نمي توانم حقيقت را به تو بگويم
بگذار ميان شب و روز باقي بماند که
چه قدر


دوست دارم

 

|+| نوشته شده توسط ๑۩۞۩๑حسین๑۩۞۩๑ در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 ساعت 6:48 PM |